موفقیت

«گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم»

موفقیت

«گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم»

موفقیت

باورش سخت است ، ولی باور کن گاهی،دقیقا" همان لحظه که همه تو را احمق خطاب میکنند،تو داری هوشمندانه ترین و عقلانی ترین کار را انجام میدهی ...

تو انسان بزرگی هستی
برای انسانهای بزرگ بنبست وجود ندارد
یا راهی پیدا کن
یا راهی بساز

نویسندگان
پیوندهای روزانه
آخرین نظرات

سلام می خوام براتون بگم خودم چطوری موفق شدم

علی واحدی | شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۲، ۱۰:۳۴ ب.ظ

امیدوارم حال همه شما دوستان گلی که همیشه به این بلاگ سرمیزنید و به من لطف دارید عالی باشه.

من توی زندگیم خیلی کارکردم از سرایداری و شستن دستشویی مدارس تا مدیریت رستوران می خوام توی این پست چند تا از تجربیات خودم رو در اختیارتون بذارم . 

من علی واحدی هستم متولد مرداد ماه 1367 از سن 16 سالگی که وارد هنرستان حسابداری شدم همزمان با درس خوندن کار هم میکردم و در مدارس به عنوان حسابدار مشغول بودم چون پدرم دبیر بود و با بیشتر مدیرهای مدارس دوست بود این موقعیت رو به دست آوردم که توی مدارس کارکنم وقتی دوره دبیرستان تموم شد ، وارد دانشگاه شدم و مهم تر از اون این بود که با دختر خالم نامزد کرده بودم . دیگه نتونستم درس بخونم نمی دونم چرا ولی دیگه میلی به درس خوندن نداشتم و دیگه نتونستم مدرکمو بگیرم برای چند وقت همزمان با حسابداری مدارس توی یه کارخونه تولید مواد لبنی هم به عنوان کمک حسابدار مشغول بودم که زمان خدمت سربازیم فرارسید .چون پدرم جانباز بود من معافیت داشتم فقط باید دوماه دوره آموزشی رو میگذروندم بعد از خدمت اوایل سال 86 بود که ازدواج کردم اوایل ازدواج خیلی خوب بود و زندگی برامون عالی بود بعد از یک سال خدا بهم یه دختر داد اسمشم آیلین گذاشتیم ولی کم کم من که خوشی زده بود زیر دلم معتاد شدم (شیشه) از اون سال به بعد همه چی عوض شد دیگه درست نمی تونستم کار کنم همش دنبال مواد بودم انقدر رابطم با همسرم سرد شده بود که همسرم رفت . باز هم برام مهم نبود تنها چیزی که برام مهم بود مواد بود یک سال همینجوری مثل یک حیوون زندگی کردم حتی یک بار هم زنگ نزدم حال بچم رو بپرسم تا یه روز دیدم دادخواست طلاق اومده دم خونه اونجا بود که تازه فهمیدم چی شده بازم به خودم نیومده بودم و می گفتم چه بهتر که طلاق میخواد . وقتی رفتم دادسرا همسرم رو دیدم بهم چیزی گفت که اصلا انتظار نداشتم بگه:

- فکر نمیکردم انقدر دلت بخواد طلاقم بدی که با اولین دادخواست اومدی دادسرا 

اینو گفت و رفت .

من موندم و خودم تک تنها توی دادسرا . بعد از او روز تصمیم گرفتم به قول معروف آدم شم ترک مواد خیلی برام سخت بود به شدت بهش وابسته شده بودم یک هفته فقط خوابیدم و پام رو از خونه بیرون نذاشتم مغزم داشت منفجر می شد ولی بیاد تحمل میکردم این تاوان اشتباهاتم بود بالاخره به کمک خدا تونستم مواد رو ترک کنم تازه بعد از ترک مواد مشکلات دیگه یکی یکی اومد سراغم . بی کار شده بودم به خاطر مواد انقدر بدقولی کرده بودم که هیچ مدرسه ای دیگه بهم کار نمیداد بد بخت و بی پول شده بودم .

تا اینجارو داشته باشید تا چند روز بعد بقیشو می نویسم براتون 

برای ادامش اینجا کلیک کنید

نظر یادتون نره 

  • علی واحدی

نظرات  (۸)

سلام بی صبرانه منتظر ادامه داستان زندگیتون هستم لطفا زودتر 
سلام
من ادامه داستانو نتونستم پیدا کنم اگه لطف کنید برام لینک ادامشه داستان یا همون مقاله دومو بفرتید مرسی
سلام آقای واخدی! داستان زندگینونو نوشتین خیلی برام جذاب بود. خیلی دلم میخواد بقیه شو هم بخونم کی پست جدید می ذارید؟
موفق باشید
سلام :) بقیه داستان رو نمیگین؟؟؟؟چی کار کردین که دیگه به سمتش نرفتین؟چی جایگزین کردین؟؟؟
پاسخ:
سلام دوست خوبم 
بقیه داستان رو هم گفتم توی پست های بعدیه حتما مطالعه بفرمایید
داستان متفاوتی بود .فقط میشه رنگ قالب وبلاگ وعوض کنین.چشممونو اذیت میکنه.ممنون

چشم بهشون میگم. راستی بقیه داستانتونو ننوشتید. ممنون از توجهتون مرررررررررررررررسی

چقد جالب باورم نمیشه....خدایاااااااااااااااااااااااااااا
باورم نمیشهههههه ببخشید من فک نمیکردم شما متاهل باشید و این ............خیلی جالب بود بقیشم بذارین دوس دارم بخونم
پاسخ:
حتما 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی